گنج

شمارهٔ ۳۰۵

۹ بیت
آب آتش می رود زان لعل آتش فام اومی برد آرامم از دل زلف بی آرام او
خط بخونم باز می گیرند و خونم می خورندجاودان نرگس مخمور خون آشام او
حاصل عمرم در ایشام فراقش صرف شدچون خلاص از عشق ممکن نیست در ایام او
گرچه عامی را چو من سلطان نیارد در نظرهمچنان امید می دارم بلطف عام او
کام فرهاد از لب شیرین چو بو سی بیش نیستخسرو خوبان چه باشد گر بر آرد کام او
گر خداوندان عقلم نهی منکر می کنندپیش ما نهیست الا گوش بر پیغام او
بلبلان از بوی گل مستند و ما از روی دوستدیگران از ساغر ساقی و ما از جام او
نام نیک عاشقان چون در جهان بدنامی استنیک نام آنکو ببدنامی برآید نام او
خواجو از دامش رهائی چون تواند جست از آنکپای بند عشق را نبود نجات از دام او