شمارهٔ ۳۰۳
در تابم از دو هندوی آتش پرستشانکز دست رفت دنیی و دینم ز دستشان
از مشک سوده سلسله بر مه نهاده اندزانرو که آفتاب بُود زیردستشان
بر طرف آفتاب چه در خور فتاده استمرغول مشگ رنگ دلاویز پستشان
از حد گذشته اند بخوبی و لطف از آنکزین بیش نیست حد لطافت که هستشان
مسکین دلم که بلبل بستان شوق بودشد پای بند حلقه ی زلف چوستشان
نعلم نگر که باز بر آتش نهاده اندآن هندوان کافر آتش پرستشان
صاحبدلان که بی خبرند از شراب شوقدر داده اند جرعه ی جام الستشان
یاران ز جام باده ی نوشین فتاده مستخواجو از آن دو نرگس مخمور مستشان