شمارهٔ ۲۹۵
بر اشکم کهربا آبیست روشنسرشکم بیتو خونابیست روشن
اگر گفتم که اشکم سیم نابستخطا گفتم که سیمابیست روشن
شبی خورشید را در خواب دیدمتوئی تعبیر و این خوابیست روشن
شکنج زلف و روی دلفروزتشبی تاریک و مهتابیست روشن
خطت از روشنائی نامه ی حسنبگرد عارضت بابیست روشن
رخت در روشنی برد آب آتشولی در چشم ما آبیست روشن
دلم تا شد مقیم طاق ابروتچو شمعی پیش محرابیست روشن
کجا از ورطه ی عشقت برم جانچو می دانم که غرقابیست روشن
درش خواجو بهر بابی که خواهیز فردوس برین بابیست روشن