شمارهٔ ۲۹۶
آن لب شیرین همچون جان شیرینوان شکنج زلف همچون نافه ی چین
جان شیرینست یا مرجان شیریننافه ی مشکست یا زلفین مشکین
عاقلان مجنون آنزلف چو لیلیخسروان فرهاد آن یاقوت شیرین
عارضش بین بر سر سروار ندیدیگلستانی بر فراز سرو سیمین
من بروی دوست می بینم جهانراوز برای دوست می خواهم جهان بین
شمع بنشست ای مه بی مهر برخیزناله ی مرغ سحر برخاست بنشین
سنبل سیراب را از برگ لالهبرفکن تا بشکند بازار نسرین
دلبران عاشق کشند اما نه چندانبیدلان انده خورند اما نه چندین
جان تلخی می دهد خواجو چو فرهادجان شیرینش فدای جان شیرین