شمارهٔ ۲۹۲
چو چشم خفته بگشودی ببستی خواب بیدارانچو تاب طرّه بنمودی ببردی آب طرّاران
ترا بر اشک چون باران من گر خنده میآیدعجب نبود که در بستان بخندد غنچه از باران
چو فریاد گرفتاران به گوشت میرسد هر شبچه باشد گر رسی روزی به فریاد گرفتاران
طبیب ار بیندت در خواب کز رخ پرده برداریز شوق چشم رنجورت بمیرد پیش بیماران
الا ای شمع دلسوزان چراغ مجلس افروزانبه جبهت ماه مه رویان به طلعت شاه عیاران
به قد سرو سرافرازان به رخ صبح سحر خیزانبه خط شام سیه روزان به شکّر نقل مِیْ خواران
ز ما گر خردهای آمد بزرگی کن وزان بگذرکه آن بهتر که بر مستان ببخشایند هشیاران
ز ارباب کرم لطفی ورای آن نمیباشدکه ذیل عفو میپوشند بر جرم گنه کاران
کسی حال شبم داند که چون من روز گرداندتو خفته مست با شاهد چه دانی حال بیداران
به قول دشمن ار پیچم عنان از دوست بی دینمکه ترک دوستی کفرست در دین وفاداران
بگو ای پیر فرزانه که شاگردان میخانهبرون آرند خواجو را به دوش از کوی خمّاران