گنج

شمارهٔ ۲۹

۹ بیت
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیده‌ستآنک دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیده‌ست
چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروتگرچه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیده‌ست
جفت این طاق زمرد شد از آنروی چو گیسوطاق فیروزهٔ ابروی تو پیوسته خمیده‌ست
سر زلفت ببریدند و به بالات خوش افتادیا رب آن شَعر سیه بر قد خوبت که بریده‌ست
آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورددود آهیست که در آتش روی تو رسیده‌ست
ای خوش آن صید که وقتی به کمند تو درافتادخرّم آن مرغ که روزی به هوای تو پریده‌ست
باد را بر سر کوی تو مجالست و مرا نیستخنک آن باد که بر خاک سر کوت وزیده‌ست
رقمی چند به سرخی که روان در قلم آمداشک شنگرفی چشمست که بر نامه چکیده‌ست
خواجو از شوق رخت بس که کند سیل فشانیهمه پیرامنش از خون جگر لاله دمیده‌ست