گنج

شمارهٔ ۲۸۹

۱۱ بیت
جان بده یا دگر اندیشه ی جانانه مکندام را بنگر ازین پس طلب دانه مکن
بسته ئی با می و پیمانه ز مستی پیمانترک پیمان کن و جان در سر پیمانه مکن
حرمت خویش نگهدار و مکن قصد حرمور شدی صید حرم روی بدین خانه مکن
اگرت دست دهد صحبت بیگانه و خویشخویش را دستخوش مردم بیگانه مکن
گنج بردار و از این منزل ویران بگذرور مسیحا نفسی چون خر و ویرانه مکن؟
گر نداری سر آنک از سر جان درگذریچشم در نرگس مستانه ی ترکانه مکن
تو هم ای ترک ختا ترک جفا گیر و مراصید آن کاکل شوریده ی جانانه مکن
ما چو روی از دو جهان در غم عشقت کردیمهر دم از مجلس ما روی بکاشانه مکن
حلقه ی سلسله ی طرّه میفکن در پایدل سودازدگان مشکن و دیوانه مکن
رخ میارای و قرار از دل مشتاق مبرشمع مفروز و ستم بر دل پروانه مکن
گر نخواهی که کنی مشک فشانی خواجوپیش گیسوی عروسان سخن شانه مکن