گنج

شمارهٔ ۲۷۷

۹ بیت
بدانک بوی تو آورد صبحدم بادموگرنه از چه سبب دل به باد می‌دادم
عنان باد نخواهم ز دست داد کنونولی چه سود که در دست نیست جز بادم
مرا حکایت آن مرغ زیرک آمد یادبه پای خویش چو در دام عشقت افتادم
ز دست دیده دلم روز و شب به فریاد استاگرچه من همه از دست دل به فریادم
مگر که سر بدهم ورنه من ز سر ننهمامید وصل درین ره چو پای بنهادم
چو دجله گشت کنارم در آرزوی شبیکه باد صبحدم آرد نسیم بغدادم
گمان مبر که فراموش کردمت هیهاتز پیشم ارچه برفتی نرفتی از یادم
مگر به گوش تو فریاد من رساند بادوگرنه گر تو تویی کی رسی به فریادم
مگو که شیفته بر گلبنی شدی خواجوکه بی‌تو از گل و بلبل چو سوسن آزادم