گنج

شمارهٔ ۲۷۶

۱۱ بیت
می درم جامه و از مدعیان می پوشممی خورم جامی و زهری بگمان می نوشم
من چو از باده گلرنگ سیه روی شدمچه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم
هر که از مستی و دیوانگیم نهی کندگو برو با دگری گوی که من بیهوشم
باده می نوشم و از آتش دل می جوشممگر آن آب چو آتش بنشاند جوشم
هر دم ای شمع چرا سرّ دل آری بزباننه من سوخته خون می‌خورم و خاموشم
مطرب پرده سرا چون بخراشد رک چنگنتوانم که من سوخته دل نخروشم
دامنم دوش گر از خون جگر پر می شداین چه سیلست که امشب بگذشت از دوشم
یا رب آن باده نوشین ز کجا آوردندکه چنان مست ببردند ز مجلس دوشم
چون من از پای در افتادم و از دست شدمدارم از لطف تو آن چشم که داری گوشم
طاقت بار فراق تو ندارم لیکنچون فتادم چکنم می کشم و می کوشم
همچو خواجو دو جهان بیتو بیکجو نخرموز تو موئی بهمه ملک جهان نفروشم