گنج

شمارهٔ ۲۷۵

۱۱ بیت
از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریمبنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیمباز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم
جز غم بجهان هیچ نداریم ولیکنگر هیچ نداریم غم هیچ نداریم
ز آنروی که از روی نگارین تو دوریمرخسار زر اندوده بخونابه نگاریم
دیوانه آن غمزه ی عاشق کش مستیمآشفته ی آن سلسله ی غالیه باریم
با طلعت زیبای تو در باغ بهشتیمبا بوی خوشت همنفس باد بهاریم
از باده نوشین لبت مست و خرابیموز نرگس مخمور تو در عین خماریم
هم در تو اگر زانک ز دست تو گریزیمهم با تو اگر زانک پیام تو گزاریم
چون فاش شد این لحظه ز ما سرّ اناالحقفتوی بده ای خواجه که مستوجب داریم
آنرا غم دارست که دور از رخ یارستما را چه غم از دار که رخ در رخ یاریم
دی لعل روان بخش تو می گفت که خواجوخوش باش که ما رنج تو ضایع نگذاریم