گنج

شمارهٔ ۲۷۲

۸ بیت
شمع بنشت زباد سحری خیز ندیمکه ز فردوس نشان می دهد انفاس نسیم
گر نباشد گل رخسار تو در باغ بهشتاهل دلرا نکشد میل بجنّات نعیم
برو ای خواجو که صبرم بدوا فرمائیکاین نه دردیست که درمان بپذیرد ز حکیم
چون بمیرم بره دوست مرا دفن کنیدتا چو بر من گذرد یاد کند یار قدیم
ایکه آزار دل سوختگان می طلبیبر سر آتش سوزان نتوان بود مقیم
من ازین ورطه هجران نبرم جان بکنارزانک غرقاب غم عشق تو بحریست عظیم
بر سر کوت گر از باد اجل خاک شومشعله ی آتش عشق تو زند عظم رمیم
گرچه خواجو بیقین شعر تو سحرست ولیکهیچ قدرش نبُود با ید بیضای کلیم