شمارهٔ ۲۶۳
روزی بسر کوی خرابات رسیدمدر کوی خرابات یکی مغبچه دیدم
از چشم بشد ظلمت و سرچشمه ی خضرمچون در خط سبز و لب لعلش نگریدم
نقش دو جهان محو شد از لوح ضمیرمچون نقش رخش بر ورق دیده کشیدم
در لعل لبش یافتم آن نکته که عمریدر عالم جان معنی آن می طلبیدم
تا شیشه ی خودبینی و هستی نشکستمیک جرعه بکام از می لعلش نچشیدم
ساکن نشدم در حرم کعبه ی وحدتتا بادیه ی عالم کثرت نبریدم
با من سخن از درس و کتب خانه مگوئیداکنون که وطن بر در میخانه گزیدم
ایمان چه دهم عرض چو در کفر فتادمقرآن چه کنم حفظ چو مصحف بدریدم
تسبیح بیفکندم و ناقوس گرفتمسجّاده گرو کردم و زنّار خریدم
بردار شدم تا بدهم داد انا الحقمعنی انا الحق ز سر دار شنیدم
خواجو بدر دیر شو و کعبه طلب کنزیرا که من از کفر به اسلام رسیدم