گنج

شمارهٔ ۲۶۲

۱۱ بیت
بزن بنوک خدنگم که پیش دست تو میرمچو جان فدای تو کردم چه غم ز خنجر و تیرم
اسیر قید محبت سر از کمند نتابدگرم بتیغ برانی کجا روم که اسیرم
بحضرتی که شهانرا مجال قرب نباشدمن شکسته بگردش کجا رسم که فقیرم
ز خویشتن بروم چون تو در خیال من آئیولی عجب که خیالت نمی رود ز ضمیرم
چو شمع مجلسم ارزانک می کشی شب هجرانچو صبح پرده برافکن که پیش روی تو میرم
کمال شوق بجائی رسید و حدّ مودّتکه از دو کون گزیرست و از تو نیست گزیرم
نظیر نیست ترا در جهان بحسن و لطافتچنانک گاه لطایف به عهد خویش نظیرم
بَود بگاه صبوحی در آرزوی جمالتنوای ناله ی زارم ادای نغمه ی زیرم
قلم چو شرح دهد وصف گلستان جمالتنوای نغمه ی بلبل شنو بجای صریرم
مرا مگوی که خواجو بترک صحبت ما کنچو از تو صبر ندارم چگونه ترک تو گیرم
منم درین چمن آن مرغ کز نشیمن وحدتبیان عشق حقیقی بُود نوای صفیرم