شمارهٔ ۲۵۹
دلم ربودی و رفتی ولی نمی روی از دلبیا که جان عزیزت فدای شکل و شمایل
گرم وصول میسّر شود که منزل قربستکنم مراد دل از خاک آستان تو حاصل
هوایت ار بنهم سر کجا برون کنم از سروفایت ار برود جان کجا برون رود از دل
بحق صحبت دیرین که حق صحبت دیرینروا مدار که گردد چو وعده های تو باطل
فتاد کشتی صبرم ز موج قلزم دیدهبورطه ئی که نه پایانش ممکنست و نه ساحل
نیازمند چنانم که گر بخاک درآیمز مهر گلشن رویت برون دمد گلم از گِل
مفارقت متصوّر کجا شود که بمعنیمیان لیلی و مجنون نه مانعست و نه حایل
اگر نظر بحقیقت کنی و غیر نبینیوصال کعبه چه حاجت بُود بقطع منازل
خلاص جستم ازو طیره گشت و گفت که خواجوقتیل عشق نجوید رهائی از کف قاتل