گنج

شمارهٔ ۲۵۸

۱۳ بیت
گشت معلوم کنون قیمت ایام وصالکه وصالت متصوّر نشود جز بخیال
گر میسّر نشود با تو ام امکان وصولنیست ممکن که فراموش کنم عهد وصال
هر سحر چاک زنم دامن جان را چون صبحتا گریبان تو شد مطلع خورشید جمال
هست چون خال سیاه تو مرا روز سپیدگشت چون زلف تو آشفته مرا صورت حال
شکّرت شور جهانی و جهانی مشتاقعالمی تشنه و عالم همه پر آب زلال
تا نگوئی که حرامست مرا بی تو نظرکه حرامست نظر بی تو و می با تو حلال
تنم از شوق جمالت شده از مویه چو مویدلم از درد فراقت شده از ناله چو نال
قامتم نون و دل از غم شده چون حلقه ی میملیک بر حال دلم جیم سر زلف تو دال
نه بحالم نظری می کنی ای نرگس چشمنه ز حالم خبری می دهی ای مشکین خال
مهر من بر مه رویت نپذیرد نقصانمهر را گرچه میسّر نشود دفع زوال
عیش من بی لب شیرین تو تلخست ولیکتو ملولی و مرا هست ز غیر تو ملال
ظاهر آنست که از خود برود بلبل مستچو نسیم چمن آرد نفس باد شمال
خوش بُود ناله ی عشّاق به هنگام صبوحخواجو ار عاشقی ، از پرده ی عشّاق بنال