شمارهٔ ۲۵۷
ای غم عشق تو آتش زده در خرمن دلواتش هجر جگر سوز تو دود افکن دل
چشمه ی نوش گهرپوش لبت چشمه ی جانحلقه ی زلف شکن بر شکنت معدن دل
گر کنی قصد دلم دست من و دامن توور کند ترک تو دل دست من و دامن دل
جانم از دست دل ار غرقه ی خون جگرستخون جان من دلسوخته در گردن دل
پرتو روی تو شد شمع شبستان دلمتا شبستان سر زلف تو شد مسکن دل
بده آن آب چو آتش که بجوش آمده استز آتش روی دلافروز تو خون در تن دل
چاره با ناوک چشمت سپر انداختنستورنه تیر مژه ات بگذرد از جوشن دل
دل شیدا همه پیرامن سودا گرددو اهل دلرا غم سودای تو پیرامن دل
آتشی در دل خواجوست که از شعله ی اوستدود آهی که برون می رود از روزن دل