گنج

شمارهٔ ۲۵۱

۱۱ بیت
زهی زلفت شکسته نرخ سنبلگلستان رخت خندیده بر گل
رسانده خط بیاقوت تو ریحانکشیده سر ز کافور تو سنبل
عروسی را که او صاحب جمالستچه دریابد گرش نبود تجمّل
چو ریش خستگانرا مرهم از تستمکن در کار مسکینان تغافل
اگر گل را نباشد برگ پیوندچه سود از ناله ی شبگیر بلبل
بجانت کانک بر جان دارم از غمنباشد کوه سنگین را تحمّل
اگر عمر منی ایشب برو زودوگر جزو منی ای غم برو کل
چو از زلفش بدین روز اوفتادمتو نیز ای شب مکن بر من تطاول
خوشا آن بزم روحانی که هر دمکند مستی ببادامش تنقّل
منه عود ای بت خوش نغمه از چنگکه ساغر بانگ می دارد که غلغل
بزن مطرب که مستان صبوحیز می مستند و خواجو از تأمل