شمارهٔ ۲۴۹
وه چه شیرینست لعل اندرو پنهان نمککس نمی بینم که دارد در جهان چندان نمک
اندکی با چشمه ی نوشش بشیرینی شکرگرچه دارد نسبتی لیکن ندارد آن نمک
می نماید خطّ مشک افشانش از عنبر مثالمی فشاند پسته ی خندانش از مرجان نمک
شد بدور سنبل مشکین او عنبر فراخگشت در عهد لب شیرین او ارزان نمک
لعل شکّر پاش گوهر پوش شورانگیز اودرج یاقوتست گوئی وندرو پنهان نمک
ای ز شکر خنده ات صد شور در جان شکروی ز شور شکّرت پیوسته در افغان نمک
بر دل بریان من تا کی نمک ریزد غمتگرچه عیبی نیست ار ریزند بر بریان نمک
درد دل را دوش می جستم دوائی از لبتگفت خواجو کی جراحت را بود درمان نمک
تا بود در چشمم آن لب خواب چون آید مرازانک گوئی دارم اندر دیده ی گریان نمک