شمارهٔ ۲۴۸
نکهت روضه ی خلدست که می بیزد مشکیا از آن حلقه زلفست که می ریزد مشک
خیزد از چین سر زلف تو مشک ختنیوین سخن نیست خطا زانکه ز چین خیزد مشک
خون شود نافه ی آهوی تتاری ز حسدکان مه از گوشه ی خورشید در آویزد مشک
آن چه نعلست که لعل تو بر آتش داردوین چه حالست که خالت زمه انگیزد مشک
گر نخواهد که کشد گرد مهت گرد عبیراز چه رو خطّ تو با غالیه آمیزد مشک
زلف عنبرشکن از روی تو سرمی پیچدچکند ز آتش اگر زانک نپرهیزد مشک
همچو خواجو نکشد سر ز خطت مشک ختاچون خط سبز تو بر برگ سمن بیزد مشک