شمارهٔ ۲۴۳
ای برده عارضت بلطافت ز مه سبقدل غرق خون دیده ز مهر رخت شفق
خورشید بر زمین زده پیش رخت کلاهریحان در آب شسته ز شرم خطت ورق
دینار جسته از زر رخسار من طلاوانگاه از درست رخم کرده سکّه دق
اشک منست یا می گلرنگ در قدحیا روی تست یا گل خود روی بر طبق
مه را بهیچ وجه نگویم که مثل تستبا جبهه ی پر آبله و روی پر بهق
دانی که چیست قطره باران نوبهارابر از حیای دیده ی ما می کند عرق
من بعد ازین دیار بکشتی گذر کنندما را گر آب دیده بماند برین نسق
پیوسته بی تو مردم بحرین چشم مندر باب آب دیده روان می کند سبق
خواجو خرد که واضع قانون حکمتستدر پیش منطق تو نیارد زدن نطق