گنج

شمارهٔ ۲۴۱

۷ بیت
بده آن راح روان بخش که در مجلس خاصمایه ی روح فزائی بود از روی خواص
دوستان شمع شبستان و پریوش ساقیماه خوش نغمه نواساز و حریفان رقّاص
عقل را ره نبود بر در خلوتگه عشقعام را بار نباشد بسرا پرده ی خاص
ای بسا دُرّ گرانمایه که آید بکنارتا درین بحر بود مردم چشمم غوّاص
آخر ای فاتحه ی صبح باخلاص بدمکه خلاص از شب هجران نبود بی اخلاص
وحشی از قید تو نگریزد ارش تیغ زنیکه گرفتار کمندت نکند یاد خلاص
خالص آید چو زر از روی حقیقت خواجوگر تو در بوته عشقش بگدازی چو رصاص