گنج

شمارهٔ ۲۴۰

۹ بیت
به بزمگاه صبوحی کنون به مجلس خاصحیات‌بخش بُود جام مِی به حکم خواص
ز شوق مجلس مستان نگر به بزم افقکه زهره نغمه‌سرای است و مشتری رقّاص
بسوز مجمر عود ای مقیم خلوت انسبساز بزم صبوح ای ندیم مجلس خاص
بگو که فاتحهٔ باب صبح‌خیزان راسپیده‌دم بدمد حرزی از سر اخلاص
تو از جراحت دل‌های خسته نندیشیکه در ضمیر نیاری که الجروح قصاص
محبّت روی تو رویم نمی‌تواند دیدکه گفته‌اند که القاص لا یحبّ القاص
نه در جمال تو مشتاق را مجال نظرنه از کمند تو عشّاق را امید خلاص
ز قید عشق تو می‌خواستم که بگریزمگرفت پیش ره اشکم که لاتحین مناص
غریق لجّهٔ دریای عشق شد خواجوولی چو دُر به کف آرد چه غم خورد غوّاص