گنج

شمارهٔ ۲۳۸

۹ بیت
ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوشوی خنده زده شکّر شیرین تو بر نوش
از کوه نتابد چو تو خورشید کمربندوز باغ نخیزد چو تو شمشاد قباپوش
چون دوش شبی تیره ندیدم بدرازیالا شب زلفت که زیادت بود از دوش
ماندست مرا حسرت دیدار تو در دلکردست دلم حلقه ی گیسوی تو در گوش
دارم ز تو دلبستگی و مهر و وفا چشملیکن چکنم گر تو نداری دل من گوش
خاموش که چون گل بشکر خنده درآیدبا بلبل بیدل نتوان گفت که خاموش
زان داروی بیهوشی اگر صبح توانیدر ده قدحی تا ز حریفان ببرد هوش
تخفیف کن از دور من سوخته جامیکاتش چو زیادت شود از سر برود جوش
خواجو اگرت دست دهد دولت وصلشزنهار مگو با کس و بر میخور و میپوش