شمارهٔ ۲۳۵
سرو را پای بگل می رود از رفتارشواب شیرین ز عقیق لب شکربارش
راهب دیر که خورشید پرستش خوانندنیست جز حلقه ی گیسوی بتم زنارش
هرکرا عقل درین راه مربّی باشدلاجرم در حرم عشق نباشد بارش
قرص خورشید ز روی تو بجائی ماندورنه هر روز کجا گرم شود بازارش
سر زلف تو ندانم چه سیه کاری کردکه بدینگونه تو در پای فکندی کارش
دلم از زلف تو چون یک سر مو خالی نیستهمچو آن سنبل شوریده فرومگذارش
یادگار من دلخسته مسکین با توآن دل شیفته حالست نکو میدارش
باغبانرا چه تفاوت کند ار بلبل مستبسراید سحری بر طرف گلزارش
گوش کن نغمه خواجو که شکر می شکندطوطی منطق شیرین شکر گفتارش