شمارهٔ ۲۳۴
حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنشکه جز او کیست که برخورد ز سیمین بدنش
می لعل ارچه لطفیست در آن جام عقیقآن ندارد ز لطافت که در آن جامه تنش
گر در آئینه در آن صورت زیبا نگردبوکه معلوم شود صورت احوال منش
بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنومیا ز بستان ارم نفخه ی بوی سمنش
باغبان گر بگلستان نگذارد ما راحبذ انکهت انفاس نسیم چمنش
نتواند که شود بلبل بیچاره خموشچو نسیم سحری برخورد از نسترنش
دهن تنگ ورا وصف نمی آرم کردزانکه دانم که نگنجد سخنی در دهنش
بسکه در چنگ فراق تو چونی می نالمهیچکس نیست که یکبار بگوید مزنش
خواجو از چشمه ی نوش تو چو راند سخنیمی چکد هر نفسی آب حیات از سخنش