گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۸ بیت
آنک جز نام نیابند نشان از دهنشبر زبان کی گذرد نام یک همچو منش
راستی را که شنیدست بدینسان سرویکه دمد سنبل سیراب ز برگ سمنش
هر که در چین سر زلف بتان آویزدآستین پر شود از نافه ی مشک ختنش
گرچه از مصر دهد آگهی انفاس نسیمبوی یوسف نتوان یافت جز از پیرهنش
هر غریبی که مقیم در مه رویان شدتا در مرگ کجا یاد بود از وطنش
کشته ی عشق چو از خاک لحد برخیزدچو نکوتر نگری تر بود از خون کفنش
من نه آنم که به تیغ از تو بگردانم رویشمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش
دوش خواجو سخنی از لب لعلت می گفتبچکید آب حیات از لب و تر شد سخنش