شمارهٔ ۲۳۲
زهی مستی من ز بادام مستششکست دل از سنبل پر شکستش
فرو بسته کارم ز مشکین کمندشپراکنده حالم ز مرغول شستش
تنم موئی از سنبل لاله پوششدلم رمزی از پسته ی نیست هستش
خمیده قدم چنبر از چین جعدششکسته دلم بسته ی زلف پستش
شب تیره دیدم چو رخشنده ماهشزمی مست و من فتنه ی چشم مستش
چو شمعی فروزنده شمعی بپیششچو گل دسته ئی دسته ئی گل بدستش
قمر بنده ی مهر تابنده بدرشحبش هندوی زنگی بت پرستش
چو بنشست گفتم که بنشیند آتشکنون فتنه برخاستست از نشستش
چو ریحان او دسته می بست خواجودل خسته در زلف سرگشته بستش