گنج

شمارهٔ ۲۳۱

۱۱ بیت
چو جام لعل تو نوشم کجا بماند هوشچو مست چشم تو گردم مرا که دارد گوش
منم غلام تو ور زانک از من آزادیمرا بکوزه کشان شرابخانه فروش
ببوی آنک زخمخانه کوزه ئی یابمروم سبوی خراباتیان کشم بر دوش
ز شوق لعل تو سقّای کوی میخوارانبدیده آب زند آستان باده فروش
مرا مگوی که خاموش باش و دم درکشکه در چمن نتوان گفت مرغ را که خموش
اگر نشان تو جویم کدام صبر و قراروگر حدیث تو گویم کدام طاقت و هوش
مکن نصیحت و از من مدار چشم صلاحکه من بقول نصیحت کنان ندارم گوش
شراب پخته بخامان دل فسرده دهیدکه باده آتش تیزست و پختگان در جوش
نعیم روضه ی رضوان بذوق آن نرسدکه یار نوش کند باده و تو گوئی نوش
مرا چو خلعت سلطان عشق می دادندندا زدند که خواجو خموش باش و بپوش
میسّرم نشود خامشی که در بستاننوای بلبل مست از ترّنمست و خروش