گنج

شمارهٔ ۲۳۰

۱۱ بیت
رقیب اگر بجفا باز دارم ز درشمگس گزیر نباشد زمانی از شکرش
بزر توان چو کمر خویش را برو بستنکه جز بزر نتوان کرد دست در کمرش
گرم بهر سر موئی هزار جان بودیفدای جان و سرش کردمی بجان و سرش
در آنزمان که شود شخص ناتوانم خاککند عظام رمیمم هوای خاک درش
دلی که گشت گرفتار چشم و عارض اوچرا برفت بیکباره دل ز خواب و خورش
گذشت و بر من بیچاره اش نظر نفتادچه او فتاد کزینسان فتادم از نظرش
کنون که شد گل سوری عروس حجله ی باغچه غم زناله شبگیر بلبل سحرش
بملک مصر نشاید خرید یوسف راولی بجان عزیز ار دهند رو بخرش
میان اهل طریقت نماز جایز نیستمگر کنند تیمّم بخاک رهگذرش
بر آستانه ی ماهی گرفته ام منزلکه هست هر نفسی رو بمنزل دگرش
بسیم و زر بودش میل دل ولی خواجوسرشک و گونه ی زردست وجه سیم و زرش