گنج

شمارهٔ ۲۲۹

۱۱ بیت
بیرون ز کمر هیچ ندیدم ز میانشجز خنده نشانی نشنیدم ز دهانش
زان نادره ی دور زمان هر که خبر یافتنبود خبر از حادثه ی دور زمانش
بگذشت و نظر بر من بیچاره نیفکنداو با دگران و من مسکین نگرانش
بلبل نبود در چمنش برگ و نوائیچون گلبن خندان ببرد باد خزانش
سرو ار زلب چشمه برآید چو درآیدبر چشم کنم جای سهی سرو روانش
عقل ار متصوّر شودش طلعت لیلیمجنون شود از سلسله ی مشک فشانش
کی شرح دهد خامه حدیث دل ریشمزینگونه که خون می رود از تیغ زبانش
گو از سر میدان بلا خیمه برون زنعاشق که تحمّل نبود تیغ و سنانش
نقّاش چو در نقش دلارای تو بیندواله شود و خامه در افتد زبنانش
هر خسته که جان پیش سنان تو سپر ساختهم زخم سنان تو کند مرهم جانش
خواجو چو تصور کند آن جان جهانرادیگر متصوّر نشود جان و جهانش