شمارهٔ ۲۲۸
الوداع ای دلبر نامهربان بدرود باشالرحیل ای لعبت شیرین زبان بدرود باش
جان بتلخی می دهیم ای جان شیرین دست گیردل بسختی می نهیم ای دلستان بدرود باش
می رویم از خاک کویت همچو باد صبحدمای بخوبی گلبن بستان جان بدرود باش
ناقه بیرون رفت و اکنون کوس رحلت می زندخیمه بر صحرا زد اینک ساربان بدرود باش
ایکه از هجر تو در دریای خون افتاده اماز سرشک دیده ی گوهرفشان بدرود باش
گر ز ما بر خاطرت زین پیش گردی مینشستمی رویم از پیشت اینک در زمان بدرود باش
همچو خواجو در رهت جان و جهان در باختیموز جهان رفتیم ای جان جهان بدرود باش