شمارهٔ ۲۲۷
مبرید نام عنبر بر زلف چون کمندشمکنید یاد شکّر بر لعل همچو قندش
بدو چشم شوخ جادو بربود خوابم از چشممرساد چشم زخمی بدو چشم چشم بندش
نکنم خلاف رایش بجفا و جور دشمنکه محبّ دوست بیمی نبُود زهر گزندش
چو بدامنش غباری ز جهان نمی پسندمچه پسندد از حسودم سخنان ناپسندش
بکمندش احتیاجی نبُود بصید وحشیکه گرش بتیغ راند نکشد سر از کمندش
نه منم اسیر تنها بکمند یار زیباکه بشهر او در آمد که نگشت شهربندش
مکنید عیب خواجو که اسیر و پای بندستکه اگر نمی کشندش بعتاب می کشندش