گنج

شمارهٔ ۲۲۴

۱۱ بیت
گرچه تنگ است دلم چون دهن خندانشدل فراخ است در آن سنبل سرگردانش
هر کجا می‌رود، اندر دل ویران من استگنج لطف است، از آن جای بُود ویرانش
برو ای خواجه مرا چند ملامت گوئیهر که در بحر بمیرد چه غم از بارانش
درد صاحبنظران را به دوا حاجت نیستعاشق آن است که هم درد بُود درمانش
هدف ناوک او سینه‌ی من می‌بایدتا به جای مژه در دیده کشم پیکانش
هر که را دست دهد طلعت یوسف در چاهخوش‌تر از مملکت مصر بُود زندانش
حاصل از عمر گرامی چو همین یک نفس استاگرت هم نفسی هست، غنیمت دانش
در ره عشق، مسلمان نتوان گفت او راکه به کفر سر زلفت نبُود ایمانش
پیش روی تو چه حاجت که بُود شمع به پایچون به مجلس بنشینی نفسی بنشانش
کشتی از ورطه‌ی عشقت نتوان برد برونزانک بحری است که پیدا نبُود پایانش
میل خواجو همه خود سوی عراق است مگرصبر ایوب خلاصی دهد از کرمانش