گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۷ بیت
مستم زدو چشم نیمه مستشوز پای در آمدم ز دستش
گفتم بنشین و فتنه بنشانبرخاست قیامت از نشستش
آنرا که دلی بدست نارددادیم عنان دل بدستش
جان تشنه ی لعل آبدارشدل بسته ی زلف پرشکستش
هستم بگمان که هست یا نیستآن درج عقیق نیست هستش
در عین خمار چند باشیمچون مردم چشم می پرستش
یاران ز می شبانه مستندخواجو زدو چشم نیمه مستش