گنج

شمارهٔ ۲۲۲

۹ بیت
سخنی گفتم و صد قول خطا کردم گوشقدحی خوردم و صد نیش جفا کردم نوش
من همان لحظه که بر طلعتش افکندم چشمگفتم این فتنه ندارد دل مسکینان گوش
چون ننالم که چو از پرده برون آید گلنتواند که شود بلبل بیچاره خموش
با چنین شرطه ازین ورطه برون نتوان شدخاصه کشتی خلل آورده و دریا در جوش
آخر ای باده پرستان ره میخانه کجاستتا کنم دلق مرقّع گرو باده فروش
یا رب آن می ز کجا بود که دوش آوردندکه چنان مست ببردند مرا دوش بدوش
چون کشم بار فراق تو بدین طاقت و صبرچون دهم شرح جفای تو بدین دانش و هوش
حلقه ی زلف رسن تاب گرهگیر تراشد دل خسته ی سرگشته ی من حلقه بگوش
اگرت پیرهن صبر قبا شد خواجودامن یار بدست آر و ز اغیار بپوش