گنج

شمارهٔ ۲۱۵

۱۱ بیت
ای دل ار صحبت جانان طلبی جان دربازجان چه باشد دو جهان در ره جانان درباز
مرد این راه نئی ورنه چو مردان رهشپای ننهاده از اول سر و سامان درباز
در ره جان جهان جان و جهان باخته اندتو اگر اهل دلی دل چو بود جان درباز
تا ترا دیو و پری جمله مسخّر گرددگر کم از مور نئی ملک سلیمان درباز
دعوی زهد کنی دُردی خمّار بنوشدین و دنیا طلبی عالم ایمان درباز
درد را چاشنیی هست که درمانرا نیستگر تو آن می طلبی مایه ی درمان درباز
تا سلاطین جهان جمله گدای تو شوندچون گدایان درش ملکت سلطان درباز
با لب و خال وی ار عمر خضر می خواهیترک ظلمت کن و سرچشمه ی حیوان درباز
تا بچوگان سعادت ببری گوی مرادگوی دل در خم آن زلف چو چوگان درباز
سر میدان محبت بودت ملک وجوداگرت دست دهد بر سر میدان درباز
خواجو ار لقمه ئی از سفره ی لقمان طلبیملک یونان ز پی حکمت یونان در باز