شمارهٔ ۲۱۶
در جهان قصّه حسن تو نشد فاش هنوزتو دل خلق جهان صید کنی باش هنوز
هیچ دل سوخته کام دل شوریده نیافتزان عقیق لب دُر پوش گهرپاش هنوز
باش تا نقش ترا سجده کند لعبت چینزانک فارغ نشد از نقش تو نقّاش هنوز
تا دلم صید نگشتی بکمند غم عشقسنبلت سلسله بر گل نزدی کاش هنوز
گرچه فرهاد نماندست ولیکن ماندستشور لعل لب شیرین شکرخاش هنوز
چند گوئی که شدی فتنه ی رویم خواجونشدم در غمت افسانه ی او باش هنوز
عاقبت فاش شود سرّ من از شور غمتگر بشیدائی و رندی نشدم فاش هنوز