گنج

شمارهٔ ۲۱

۹ بیت
مغنّی وقت آن آمد که بنوازی ربابصبوحست ای بت ساقی بده جام شراب
اگر مردم بشوئیدم به آب چشم جاموگر دورم بخوانیدم به آواز رباب
فلک در خون جانم رفت و مادر خون دلمی لعل آب کارم برد و ما در کار آب
مرا بر قول مطرب گوش و مطرب در سماعمن از بادام ساقی مست و ساقی مست خواب
چو هندو زلف دود آسای او آتش نشینچو طوطی لعل شکّر خای او شیرین جواب
دل از چشمم بفریادست و چشم از دست دلکه هم پر عقابست آفت جان عقاب
کبابم از دل پر خون بود وقت صبوحکه مست عشق را نبود برون از دل کباب
سر کویت ز آب چشم مهجوران فراتسرانگشتت بخون جان مشتاقان خضاب
دلم چون مار می پیچد ز مهرم سر مپیچرخت چون ماه میتابد ز خواجو رخ متاب