گنج

شمارهٔ ۲۰۷

۹ بیت
ایا صبا گرت افتد بکوی دوست گذارنیازمندی من عرضه ده بحضرت یار
ببوس خاک درش وانگه ار مجال بودسلام من برسان و پیام من بگزار
بگو که ای مه نامهربان مهر گسلنگار لاله‌رخ سرو قد سیم‌عذار
دل شکسته که در زلف سرکشت بستمبیادگار من خسته دل نگه می دار
مرا زمانه ز بی مهری از تو دور افکندزهی زمانه ی بدمهر و چرخ کژ رفتار
نبودمی نفسی بی نوای نغمه ی زیرکنون بزاری زارم قرین ناله ی زار
نه همدمی که بر آرم دمی مگر نالهنه محرمی که بگویم غمت مگر دیوار
شبی که روز کنم بیتو از پریشانیشود چو زلف سیاه تو روز من شب تار
فراق نامه خواجو کسی که برخواندبآب دیده بشوید سیاهی از طومار