گنج

شمارهٔ ۲۰۸

۱۰ بیت
طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذارپرده بگشای و مرا بستهٔ هجران مگذار
ماه را از شکنِ سنبلِ شبگون بنمایلاله را این همه در سایهٔ ریحان مگذار
زلف مشکین که چنین بر قدمت دارد سربیش از اینش چو من خسته پریشان مگذار
هر که از مهر تو چون ذرّه شود سرگرداندورش از روی چو خورشید درفشان مگذار
کام جانم ز نمکدان عقیقت شکری‌ستآخر این حسرتم اندر دل بریان مگذار
منِ سرگشته چو سر در سرِ زلفت کردمدست من گیر و مرا بی‌سر و سامان مگذار
من که از پسته و بادامِ تو دورم باریدست بیگانه بدان سیب زنخدان مگذار
باغبان را اگر از غیرت بلبل خبر استگو دگر بار صبا را به گلستان مگذار
من که با زلف چو چوگان تو گویی نزدمبیش از این گوی دلم در خمِ چوگان مگذار
خواجو ار خلوت دل منزل یار است تو راعام را گرد سراپردهٔ سلطان مگذار