شمارهٔ ۲۰۰
برافکن سایبان ظلمت از نورکه یاد از روی خوبت چشم بد دور
رخت در چشم ما نورست در چشمنظر بر طلعتت نور علی نور
بیاقوتت برات آورده سنبلز ریحان تو در خط رفته کافور
ترا بر جان من فرمان روانستکه سلطان آمرست و بنده مأمور
بهشتی روی اگر در گلشن آیدتو پنداری که این خلدست و آن خور
گرم روی زمین گردد مصوّرنبیند ناظرم جز روی منظور
ز بادامش حریفان نیمه مستندولی آن ماهرخ در پرده مستور
ز لعلش بوسه ئی می خواستم گفتنباید داد شیرینی برنجور
از آن خواجو بیاقوتش کند میلکه دایم آب خواهم طبع محرور