گنج

شمارهٔ ۲۰۱

۹ بیت
حبّذا پای گل و صبحدم و فصل بهارباده در دست و هوا در سر و لب بر لب یار
بی رخ یار هوای گل و گلزارم نیستزانک با دست نسیم چمن و بوی بهار
همه بتخانه ی چین و نگارست ولیکاهل معنی نپرستند مگر نقش نگار
در دل تنگ من آمد غم و جز یار نیافتاوست کاندر حرم عشق تو می یابد یار
سکّه روی مرا نقش نبینی زانرویکه درستست که چشمت نبود بر دینار
خرّم آنروز که من بوسه شمارم ز لبتگرچه بیرون ز قیامت نبود روز شمار
گفتی از لعل لبت کام بر آرم روزیچون مراد من دلسوخته اینست برآر
از میانت چو کمر میل کنارست مراگرچه بی زر ز میانت نتوان جست کنار
گر بتیغش بزنی روی نپیچد خواجوکه دلش را سر یارست و تنش را سردار