گنج

شمارهٔ ۱۹۹

۱۴ بیت
بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نورشراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور
کمین خادمه ی بزمگاه ماست نشاطکهینه خادم خلوتسرای ماست سرور
معطّرست دماغ معاشران ز بخارمعنبرست مشام صبوحیان ز بخور
ببند خادم ایوان در سراچه که مابدوست مشتغلیم و زغیر دوست نفور
زنور عشق بر افروز شمع منظر دلبحکم آنک مه از مهر می پذیرد نور
دلی که همدم مرغان لن ترانی نیستکجا بگوش وی آید صفیر طایر طور
مرا ز میکده پرهیز کردن اولیترکه گفته اند به پرهیز به شود رنجور
ولی چنین که منم بیخود از شراب الستبهوش باز نیایم مگر به روز نشور
ز شکّر تو مرا صبر به که شیرینیطبیب منع کند از طبیعت محرور
ولی ز لعل تو صبرم خلاف امکانستکه می پرست نباشد ز جام باده صبور
فروغ چهره ات از تاب طرّه پنداریکه آفتاب شود طالع از شب دیجور
چه دور باشد ارت ذره ئی نباشد مهرکه ماه چارده دایم ز مهر باشد دور
بروی همنفسی خوش بود نظر ورنیز ناظری چه تمتّع که نبودش منظور
ز جام عشق تو خواجو چنین که مست افتادبروز حشر سر از خاک برکند مخمور