گنج

شمارهٔ ۱۹۳

۹ بیت
بر سر کوی تو اندیشه‌ی جان نتوان کردپیش لعلت صفت زاده‌ی کان نتوان کرد
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهانکه به گِل، چشمه‌ی خورشید نهان نتوان کرد
از میانت سر موئی ز کمر پرسیدمگفت کان نکته‌ی باریک، عیان نتوان کرد
با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهدشمه‌ای از غم عشق تو بیان نتوان کرد
نوشداروی من از لعل تو می‌فرمایندبه شکر گرچه دوای خفقان نتوان کرد
ناوک غمزه‌ات از جوشن جانم بگذشتدر صف معرکه اندیشه‌ی جان نتوان کرد
گر به تیغم بزنی از تو ننالم که ز دوستزخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد
راستی گرچه به بالای تو می‌ماند سرونسبت قد تو با سرو روان نتوان کرد
خواجو از دور زمان آن‌چه تو را پیش آیدجز به دوران زمان فکرت آن نتوان کرد