شمارهٔ ۱۹
دیشب در آمد آن بت مهروی شبنقاببر مه کشید چنبر و در شب فکند تاب
رخسارش آتش و دل بیچارگان سپندلعل لبش می و جگر خستگان کباب
بر مشتری کشیده زمشک سیه کمانبر آفتاب بسته ز ریحان تر طناب
در بر قبای شامی پیروزهگون چو ماهبر سر کلاه شمعی زرکش چو آفتاب
آتش گرفته آب رخ وی زتاب میآبش نهان در آتش و آتش عیان ز آب
هم شمع برفروخته از چهره هم چراغهم نقل ریخته ز لب لعل و هم شراب
بنهاده دام بر مه تابان ز عود خاموافکنده دانه بر گل سوری ز مشک ناب
میزد کلاله بر گل و هر لحظه میشکستبر من به عشوه گوشهٔ بادامِ نیمخواب
از راه طنز گفت که خواجو چرا برفت؟گفتم ز غصّه گفت ذهاباً بلا ایاب