شمارهٔ ۱۸
طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوبکه نیست شرط محبت جدائی از محبوب
چو هست در ره مقصود قرب روحانیچه احتیاج بارسال قاصد و مکتوب
چو اتصال حقیقی بود میان دو دوستکجا ز یوسف مصری جدا بود یعقوب
توقعست که از عاشقان بیدل و دیننظر دریغ ندارند مالکان قلوب
چگونه گوش توان کرد بر خردمندانگهی که عشق شود غالب و خرد مغلوب
ز صورت تو کند نور معنوی حاصلدل شکسته که هم سالکست و هم مجذوب
ترا بتیغ چه حاجت که قتل جانبازانکنی بساعد سیمین و پنجه ی مخضوب
بیار جام و مکن نسبتم بزهد و ورعکه من بساغر و پیمانه گشته ام منصوب
ببخش بر من مسکین که از خداوندانهمیشه عفو شود صادر و ز بنده ذنوب
دلا در ابروی خوبان نظر مکن پیوستز روی دوست به حاجب چرا شوی محجوب
گهی که جان بلب آرد درین طلب خواجوکند بدیده ی طالب نگاه در مطلوب