گنج

شمارهٔ ۱۸۷

۹ بیت
دوش چون موکب سلطان خیالش برسیداشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید
خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریشقلمم را ز سر تیغ زبان خون بچکد
نشنیدیم که نشنید ملامت فرهادتا حدیث از لب جان پرور شیرین بشنید
دلم ابروی ترا می طلبد پیوستهماه نو گرچه شب و روز نباید طلبید
خط مشکین که نباتست بگرد شکرتتا چه دودیست که در آتش روی تو رسید
چشم بد را نفس صبحدم از غایت مهرآیتی در رخ چون ماه تمام تو دمید
خرده بینی که کند دعوی صاحب نظریگر ندید از دهنت یک سر مو هیچ ندید
خلعت عشق تو بر قامت دل بینم راستلیکن این طرفه که پیوسته بباید پوشید
تا از آن هندوی زنجیری کافر چه کشددل خواجو که ببند سر زلف تو کشید