شمارهٔ ۱۸۶
گل نهالی ببوستان آوردمرغ را باز در فغان آورد
سخنی بلبل از لبش می گفتغنچه را آب در دهان آورد
نکهت نفحه ی شمامه ی صبحمژده ی گل ببوستان آورد
دوستان را نسیم باد صبابوی انفاس دوستان آورد
نفس باد صبحدم چو مسیحبا تن خاک مرده جان آورد
هم عفا الله صبا که عاشق راخبر یار مهربان آورد
درد خواجو بصبر به نشودزانک با خویش از آن جهان آورد
لیک نومید نیست کاب حیاتاز سیاهی برون توان آورد