شمارهٔ ۱۸۵
چون سایبان آفتاب از مشک تاتاری کندروزِ منِ بد روز را همچون شب تاری کند
از خستگان دل می برد لیکن نمیدارد نگهسهلست دل بردن ولی باید که دلداری کند
زینسان که من دنیا و دین در کار عشقش کردهامیاری بود کو هر زمان با دیگری یاری کند
تا کی خورم خون جگر در انتظار وعدهاشگر میدهد کام دلم چندم جگرخواری کند
گویند اگر زاری کنی دیگر نیازارد تو راسلطان چه غم دارد اگر با زاریای زاری کند
همچون کمر خود را به زر بر وی توان بستن ولیچون زر نبیند در میان آهنگ بیزاری کند
بر عاشقان خسته دل هر شب شبیخون آوردچون زورمندست و جوان خواهد که عیاری کند
گو غمزه را پندی بده تا ترک غمسازی کندیا طرّه را بندی بنه تا ترک طرّاری کند
خواجو اگر زلف کژش بینی که بر خاک اوفتدبا آن رسن درچه مرو کان از سیهکاری کند