شمارهٔ ۱۸۲
جان توجه بروی مهوش کرددل تمسّک بزلف دلکش کرد
مهر رویش که آب آتش بردخاک بر دست آب و آتش کرد
آنک کارم چو طرّه بر هم زدهمچو زلفم چرا مشوش کرد
ابرویش تا چه شد که پیوستهبرمه و مشتری کمانکش کرد
هر خدنگی که غمزه اش بگشودنسبتش دل بتیر آرش کرد
مردم دیده ام بخون جگرصفحه ی چهره را منقّش کرد
روز خواجو بروی او خوش بودخوش نبود آنک رفت و شب خوش کرد